خرید بک لینک
همه را آب عشق بر جگر است همه آیند و در جگر میرند همه هستند همچو در یتیم نه بر مادر و پدر میرند عاشقان جانب فلک پرند منکران در تک سقر میرند عاشقان چشم غیب بگشایند باقیان جمله کور و کر میرند و آنک شب ها نخفته اند ز بیم جمله بی خوف و بی خطر میرند و آنک این جا علف پرست بدند گاو بودند و همچو خر میرند و آنک امروز آن نظر جستند شاد و خندان در آن نظر میرند شاهشان بر کنار لطف نهد نی چنین خوار و محتضر میرند و انک اخلاق مصطفی جویند چون ابوبکر و چون عمر میرند دور از ایشان فنا و مرگ ولیک این به تقدیر گفتم ار میرند 973 صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند شمع ها می زنند خورشیدند تا که ظلمات را شهید کنند باز هر ذره شد چو نفخه صور تا شهید تو را سعید کنند چرخ کهنه به گردشان گردد تا کهنه هاش را جدید کنند رغم آن حاسدان که می خواهند تا قریب تو را بعید کنند حاسدان را هم از حسد بخرند همه را طالب و مرید کنند کیمیای سعادت همه اند در همه فعل خود بدید کنند کیمیایی کنند همه افلاک لیک در مدتی مدید کنند وان هم از ماه غیب دزدیدند که گهی پاک و گه پلید کنند خنک آن دم که جمله اجزا را بی ز ترکیب ها وحید کنند بس کن این و سر تنور ببند تا که نان هات را ثرید کنند 974 گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود هر زمانی که می رود بی عشق پیش حق شرمسار خواهد بود هر چه اندر وطن تو را سبکست ساعت کوچ بار خواهد بود بر تو این دم که در غم عشقی چون پدر بردبار خواهد بود فقر کز وی تو ننگ می داری آن جهان افتخار خواهد بود تلخی صبر اگر گلوگیر است عاقبت خوشگوار خواهد بود چون رهد شیر روح از این صندوق اندر آن مرغزار خواهد بود چون از این لاشه خر فرود آید شاه دل شهسوار خواهد بود دامن جهد و جد را بگشا کز فلک زر نثار خواهد بود تو نهان بودی و شدی پیدا هر نهان آشکار خواهد بود هر کی خود را نکرد خوار امروز همچو فرعون خوار خواهد بود هر که چون گل ز آتش آب نشد اندر آتش چو خار خواهد بود چون شکار خدا نشد نمرود پشه ای را شکار خواهد بود هر که از نقد وقت بست نظر سخره ای انتظار خواهد بود هر که را اختیار کردش عشق مست و بی اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود هر که را مهر و مهر این دم نیست اشتری بی مهار خواهد بود

برچسب: نویسنده: faryad تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

زان زخمه او همیشه این چنگ پس تن تن و بس ترنگ دارد هر ذره که پای کوفت با ما از مشرق چرخ ننگ دارد هر جان که در این روش بلنگد جان تو که عذر لنگ دارد زیرا کاین بحر بس کریمست آن نیست که او نهنگ دارد سگ طبع کسی که با چنین شیر او سرکشی پلنگ دارد سنگین جانی که با چنین لعل سودای کلوخ و سنگ دارد خامش کن و جاه گفت کم جوی کاین جاه مزاج بنگ دارد 695 این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درخت های سبزند بویی ز بهار ما ندارد جان تو چو گلشنست لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحریست دل تو در حقایق کو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرارست والله که قرار ما ندارد جانی که به هر صبوح مستست بویی ز خمار ما ندارد آن مطرب آسمان که زهره ست هم طاقت کار ما ندارد از شیر خدای پرس ما را هر شیر قفار ما ندارد منمای تو نقد شمس تبریز آن را که عیار ما ندارد 696 بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بی تو طوطیست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت افسوس که آن دگر ندارد می گوید دست جام بخشش ما بدهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آب حیوان گر آب بر آن جگر ندارد بی برگان را دهیم برگی زان برگ که شاخ تر ندارد آن ها که ز ما خبر ندارند گویند دعا اثر ندارد نزدیک آمد که دیده بخشیم آن را که به ما نظر ندارد خاموش که مشکلات جان را جز دست خدای برندارد 697 دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد بی ماه تو شب سیه گلیمست این دارد و آن و آن ندارد دارد ز ستاره ها هزاران بی ماه چراغدان ندارد بی گفت تو گوش نیست جان را بی گوش تو جان زبان ندارد وان جان غریب در تظلم می نالد و ترجمان ندارد لیکن رخ زرد او گواهست و اشکی که غمش نهان ندارد غماز شوم بود دم سرد آن دم که دم خران ندارد اصل دم سرد مهر جانست کان را مه مهر جان ندارد

برچسب: نویسنده: faryad تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 11:39

صفحه بندی